اعترافات یک دختر

سلام به همه دوستان خودم ،

نمی دونم چرا تصمیم به این کار گرفتم که کمی اعتراف کنم ، شاید که کمی احساس آرامش کنم بعد از گفتن این حرفهایی که مدتیه توو دلم مونده ،

فقط نمی دونم از کجا شروع کنم ....

باید برگردم به چندین سال پیش ...

باید بگم که ما دختر ها عجب موجوداتی هستیم ، من که خودم یکی از آنها هستم در شگفت ماندم .....

ما دختر ها که چه زود دل می بندیم و عاشق می شویم و زود هم از کنار همه چیز گذرمیکنیم گویی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ،

وای از آن زمان که پسری عاشق شود البته عاشق واقعی ، عاشقی که تمام وجودش ، تمام روحش برای معشوقش باشد ... که بهترین عشق و زیبا ترین در نوع خود خواهد بود ....و من بر این باورم که عشق این پسرها واقعا ارزشمند است و جالب اینجاست که ما دختر ها مظهر لطافت و عشق هستیم ، که ای وای بر ما .....

ما دختر ها چه زود و بی خیال از کنار کسانی که عاشق ما هستند می گذریم و همانند کودکانی که از دور اسباب بازی جدید و رنگی می بینند همه چیز را می گذارند و در پی آن می دوند ، می شویم ...

من هیچ گاه بر عشق معتقد نبودم بلکه همیشه می گویم عشق یعنی دوست داشتن زیاد ، من بر این اعتقادم که عشق تنها به خدا بر میگردد ، و من می گویم این عشقهای دنیایی تنها دوست داشتن است که درجه های متفاوتی دارد .که من اینجا و در این لحظه خواهم گفت که این عشق در نزد پسرها قویتر از ما دخترهای ظاهر بین است .... من در این مدت کوتاه عمر خودم دیدم دختر ها و پسرهای زیادی ... که در نامه ها و گفته های پسرها چه غمی نهفته است از فراق یار و انتظار برای دیداری مجدد .. وچه کم بوده است بر ما دختر ها ،

نمی دانم چرا ، اگر دختری نالید و ناراحت بود همه به دور آن جمع می شوند و با یاری دوستان غم تنهایی را از دلش بیرون می آورند و ای وای بر آن پسر بیچاره که در غار تنهایی خود فرو می رود و تنها در گوشه ای غمگین می نشیند ، که در این لحظه نه خود او این اجازه را به دیگران می دهد تا از تنهایی درآید و نه دوستان می توانند او را به حد واقعی درک کنند و او باید همچنان در غم تنهایی خود باشد و تنها انتظار کشد و دیگر نمی تواند به کسی دیگر دل بندد و خود را با عشق دیگری سیراب کند ولی در آن طرف دختر در چه حالی است ...... خود به آن پاسخ دهید .......

نمی دانم که چه بگویم از این دنیای بی صفت که اینگونه فریبنده است برای ما انسانها و نمی دانم که مگر ما تا کجا خواهیم رفت که اینگونه رفتار می کنیم با همنوع خودمان .....

من باید اعتراف کنم که دلهایی را شکستم ، البته این را هم میگویم که هیچ دلم بر آن راضی نبوده و نخواهد بود و اصلا نمی خواستم چنین کنم ولی خوب چه کنم که روزگار سرنوشت را چنین رقم زد .....

خوب من هم حرفهایی دارم برای گفتن ، که شاید پس از گفتن آن کمی به من بر انجام این کارهایم حق بدهید ...

آری من هم تا آن سن کسی را در زندگی و تنهایی خودم راه نداده بودم که ای کاش هیچ گاه راه نداده بودم ... آری بالاخره با سماجت هایش خود را در زندگیم وارد کرد که من هیچ نمی خواستم ولی چه کنم که بدون اطلاع من ، او دلداده من شده بود .... خوب در این حال باز خود را کنار گذاشتم و نا خواسته با او شدم که ای کاش همان اول جلویش را گرفته بودم .... آری داستان از همان جا شروع شد و تا 2 سال و نیم ادامه داشت ، خوب باید بگم که در این دو سال نه تنها به او بی اعتنا نبودم بلکه دوستش هم داشتم و کاملا وابسته اش شده بودم و دوران شیرین و خوبی داشتیم که چه دنیای زیبا و کوچکی برای خودمان ساخته بودیم که یکباره همه چیز خراب شد و ویران گشت ...من بر این باورم که از همان ابتدا کارم اشتباه بود ، من که نه تنها از او خوشم نمی آمد بلکه بدم می آمد ، نباید همان ابتدا قبول می کردم .

شاید این دو سال هم خودم را گول می زدم یا شایدم ..... نمی دانم .... فقط می دانم که کاسه صبرم به لب آمد و همه چیز پایان یافت .....

خوب الان 2 سال از آن می گذرد و من تنها و او هم تنها ولی من خیلی زود توانستم با دنیای جدیدم سازگار شوم و تقریبا او را از یاد ببرم البته هیچگاه خاطرات با هم بودن را از یاد نخواهم برد اینرا می دانم که تا آخر عمر خاطراتش را همراه دارم در صندوقچه دلم و اما او ......

او تا همین الان که دارم می نویسم منتظر است و منتظر خواهد ماند که اینرا خود به من گفت .. آخر من که الان دیگر دلم برایش نمی تپد ، سزاوار است که باز گردم که من می گویم این ظلم به اوست که با دلی چون سنگ و سخت باز گردم .... می گویم بگذار تا با همان خاطرات خوش باشیم و آن خاطرات را برای خودمان نگاه داریم ولی قبول این برایش سخت است که من حق را می دهم به او ....

همیشه به خودم می گویم دختر پستی هستم که به خاطر هیچ تنهایش گذاشتم ولی آخر چه کنم که از همان اول هم نمی خواستمش .....

حال من باید تقاص آن رفتارم را پس دهم که نمی دانم چرا؟! آخر خدا خود آگاه است بر همه چیز ....

خوب نمی دانم ، مگر من حق ندارم که انتخاب کنم ، چرا باید همیشه انتخاب شوم .....این مگر حق هر کسی نیست که بتواند خود تصمیم زندگیش را بگیرد ....

تا الان کسانی عاشقم بودند ..... و همه کسانی هستند که انتخاب کردند و من انتخاب نکردم .... همه انسانهای نیکو و با خدایی بودند و من هیچ گاه نمی گویم که آنها بد هستند و همیشه خدایم را شکر کردم که انسانهایی اینگونه در سر راهم قرار داد ...

ولی چه گویم که نمی خوام انتخاب شوم، می خواهم خود انتخاب کنم ... و این تا الان شاید باعث آزار آنها گشته ..... ولی این را حق خود می دانم که بخواهم زندگیم و سرنوشتم در دست خودم باشد و خود برای زندگیم تصمیم بگیرم این تنها چیزی است که تا الان خواسته ام ...... خوب ولی اینها همه برایم عذاب وجدان گشته ....

شاید این مشکل من است که محکم و با اراده نتوانستم همان ابتدا جلویشان بایستم ....و بهشان بگویم " نه "

وای که این کلمه چقدر زیباست اگر بتوانم راحت بر زبان بیاورم و بگویم "نه " ..... تا به الان خیلی به خودم فشار آوردم که بگویم ولی نمی دانم یه چیزی همیشه جلویم را می گیرد تا آنرا به زبان بیاورم ...

خوب حال شما بگویید چه کنم .....

آیا این اشتباه من است که آنها زود عاشق می شوند و دل می بندند ... شاید که اینطور باشد ، نمی دانم ؟ !

 

 

ادامه دارد ......