باز هم سلا م  دوستان

چند روز پیش به خارج از تهران رفته بودیم ..... فشم .....جایی که یادآور دورران خوب بچگیمان بود. بله در بهترین دوران زندگیم که همه خاطرات رو یادم هست ما در آنجا باغی داشتیم ....من ، دختر دایی و پسردایی که همه در یک سن بودیم .

وای که چه روزهای خوشی بود ......مادربزرگ خدا بیامرزم که عشق دوران کودکی من بود ...... همه به یکباره از پیش چشمانم گذشتند .

در کنار ویلا ایستاده بودیم .....همه در سکوت ....هر کسی به گوشه ای از باغ خیره بود و اشک در چشمانمان حلقه زده بود.

تنها وقتی بود که آرزوی برگشت یکی از آن روزها را کردم دوست داشتم تنها یک لحظه ، یک دقیقه ..... وای که چه دوران بی هیاهویی بود دوران پاک کودکی . آب بازی ، گل بازی ، گلهای وحشی ، یونجه ها ، بهمن گیرها ، پروانه ها ........

وای همه و همشو آرزو داشتم .......صدای مادربزگم در گوشم طنین انداز بود .

در یک لحظه خیره به درختان گیلاس ، یاد آن گیلاسهای درشت ، طناب آبی رنگ با یک تکه چوب که مکان تاب بازیمان بودکه به یکی از همین درختان آویزان ..........خیره به آن ماندم ، صدای خنده هایمان در گوشم بود

عصرها .....بستن آب جوی بالا و سرازیر کردن آن چون آبشار.... صدای مادرها که برای خوردن عصرانه صدایمان میکردند.آن هندوانه هایی که برروی آن ایوان همه دور هم می خوردیم و صدای خنده مان فضای باغ را پر می کرد.

 

زمستانها ..... برفهای سنگین که تا زانو در برف فرو میرفتیم . خوردن برف و شیره .وای خدایا همه و همه یاد آور روزهای خوشمان بود.

بازیهای دست جمعی ....گل یا پوچ ، دبرنا ، یه مرغ دارم و ..........

رفتن برای آب آوردن از چشمه با آن بانکه های آبی رنگ . صدای دعوا کردن مشت رضا برای آنکه به حریم باغش وارد نشویم .... کتری دود زده مشت رضا .......

سپیدارهایی که آن زمان به قد الان من بودند ، آنچنان سربرافراشته بودن که گردن برای دیدنشان درد می گرفت ...

رفتن در شهر ، خرید گوشت ا زآن قصابی معروف که چهره قصاب خوب یادم هست ...... خریدن آدامس های سکه ای ، بستنی ها سنتی با نون و خرید سطلهای ماست گوسفندی با نان تافتون که موقع برگشت به ویلا چیزی از آن باقی نمی ماند زیرا که همه در یک ماشین ماستها را با آن نانهای تازه می خوردیم و می خندیدیم.

 

همه ی اینها در یک لحظه از پیش رویم گذشتند دیگر اشکها توان ایستادن و ماندن در چشمان را نداشتند .

نمی دانم چه شد ، همه چیز به یکباره تمام شد ، همه از هم دور افتادیم . مادر بزرگ خوبم از بین ما رفتند و دیگر نبودند.

هر کسی در یک گوشه دنیا و شهر بود ، دیگه جمع شدنمان امکان نداشت .

یک لحظه چشمم به رودخانه خیره ماند ، یاد آن مثل قدیمی افتادم که " بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین " . به یک جای خاص از این رود خیره شدم آیا واقعا دیدن این قطره های آب ما رو به یاد گذرعمرمی اندازند...... سعی کردم قطره ای را فرضی دنبال کنم ....دریافتم که دیدن آب روان نه تنها ما را به یاد گذر عمر نمی اندازد بلکه دیدن اینهمه شور و هیجان برا ی سفر و رفتن به یک نقطه ای دیگر ، امید زندگی بخش است .و ما را به این می رساند که اگر در این دنیا هم نباشی و در این دنیا و در این نقطه کارتو به اتمام رسد ..... دنیای دیگری هست که به آن داخل می شوی همانند آن قطره ای آب که شاید گذر از رودخانه برایشان تمام شود ولی دریایی هم هست ، اقیانوسی همچنین ......

و این روز هم با تمام خوبی هایش به پایان رسید .

                                                                 بدرود ،

 

                                                                             حق یار .